كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

658

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ گفتند يعنى مترجم ايشان گفت اى ذو القرنين إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ به درستى كه قوم يأجوج و مأجوج مُفْسِدُونَ تباهىكنندگانند فِي الْأَرْضِ در زمين ما هرگاه كه از پس اين دو كوه بيرون آيند از گياه سبز آنچه بيابند بخورند و آنچه خشك باشد با خود ببرند و تمام انعام ما را بكشند و مىخورند و اگر چهارپايان را نيافتند آدمى را عوض آن به كار مىبرند و ايشان دو قبيله‌اند از اولاد يافث بن نوح ع و در عين المعانى آورده كه آدم ع را احتلام شد و منى او به خاك آلوده گشت آدم از ان حال اندوهناك گشت حق تعالى اين دو قوم را از ان خاك آلوده به منى ابو البشر بيافريد و بقول كسى كه گويند انبياء ع محتلم نمىشوند اين قول ضعيف است و در اشكال و احوال ايشان اختلاف كرده‌اند از على مرتضى كرم اللّه وجهه منقول است كه قامت بعضى از ايشان به مقدار شبرى است و قد بعضى به‌غايت دراز - و در حديث آمده كه صنفى از ايشان بمثال شجر ارزن‌اند و آن درختى است در ولايت شام طول او صد و بست گز و صنفى را طول و عرض مساويست و صنفىاند از يك گوش فراش و از ديگرى گوش لحاف مىسازند و در صفت ايشان گفته‌اند نظم به كوتاه چشمى سگ جيفه‌جوى * به گوش دراز از خران برده گوئى نه شرمى و نه بينشى دلنواز * در ان چشم كوتاه و گوش دراز بهنگام خفتن بخسپند سير * يكى گوش بالا و ديگر به زير شكن برشكن چين ابروىشان * كشان ريش تا زير زانويشان برون آمده اشكشان چون گراز * شكم پهن و پا خرد و گردن دراز چو بوزينگان آمده در وجود * مژه زرد و رخ سرخ و ديده كبود ندارند جز خواب و خور هيچ كار * نميرد يكى تا نزايد هزار القصه آن گروه به اسكندر گفتند كه ما ازين قوم تنگ آمده‌ايم فَهَلْ نَجْعَلُ پس آيا بكنيم يعنى غزر سازيم لَكَ براى تو و بيرون آريم از ميان مالهاى خود خَرْجاً مزدى عَلى أَنْ تَجْعَلَ به شرط آنكه بكنى تو بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ ميان ما و ميان ايشان سَدًّا بندى كه منع كند ايشان را از بيرون آمدن قالَ گفت اسكندر ما مَكَّنِّي فِيهِ آنچه دسترس داده مرا در ان رَبِّي آفريدگار من خَيْرٌ بهتر است از آنچه شما مىخواهيد كه به من دهيد فَأَعِينُونِي پس مرا يارى دهيد بِقُوَّةٍ به توانائى يعنى به مردمان توانا يا چيزى كه قوت يابم بدان درين كار أَجْعَلْ تا بكنم بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ ميان شما و ايشان رَدْماً حجابى سخت كه بعضى از ان بر بعضى مركب باشد آتُونِي بياريد براى من زُبَرَ الْحَدِيدِ قطعه‌هاى آهن منقول است كه فرمود تا خشتها آهن ساختند - بيت بفارغ دلى جابجا تن زدند * همه روز و شب خشت و آهن زدند آنگاه حكم كرد كه ميان دو كوه كه چهار هزار قدم بود در شصت و پنج گز عرض بكندند تا به آب رسيد پس در ته زمين و روى آب خره از سنگ خارا نهادند و خشتهاى آهنين بر بالاى آن فرش كردند حَتَّى إِذا ساوى تا چون مساوى شد يعنى فرش يافت بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ ميان هر دو كوه بفرمود تا هيمه بسيارى به بالاى آن ريخته و مها بر جوانب او تركيب كردند قالَ انْفُخُوا گفت مر عمله را كه بدميد درين آهن‌ها حَتَّى إِذا جَعَلَهُ تا چون گردانيد آن خشتهاى آهن را ناراً مانند آتش قالَ آتُونِي گفت بياريد أُفْرِغْ عَلَيْهِ تا بريزم بر بالاى آهن گرم شده قِطْراً روئين گداخته فرد بهر روى فرشى كه انگيختند * برو روى حل كرده مىريختند برين‌گونه ديوارى صد و پنجاه گز در ارتفاع برآمد مانند كوهى يكباره و هموار و ملسان .